كارستن نيبور ( مترجم : پرويز رجبى )
177
سفرنامه كارستن نيبور ( فارسى )
در ميان همكارانش بهتر از هر عرب ديگر انجام وظيفه كرد . پسر شيخ ناصر در كشتى بزرگ بود و ميل داشت كه همميهنانش به او به چشم درياسالار نگاه بكنند . اما به اين خاطر و به خاطر ترسويىاش بهجاى اينكه به انگليسيها كمك بكند ، مزاحم كارشان هم بود . اين كشتىها طرف عصر در ساحل جزيرهء خارك لنگر انداختند . مير مهنا كه تمام كشتىهايش را به خشكى كشيده بود ، همان شب پنج تا از كلابيطهايش را با يك كشتى كوچك ديگر به آب انداخت . صبح روز پنجم مشاهده شد ، كه كشتىهاى مير مهنا به طرف ساحل خليج فارس در حال حركت هستند . اول اينطور بهنظر مىآمد ، كه كشتىهاى بوشهر اصلا توجهى به مير مهنا ندارند و مىخواهند به جزيره خويرى بروند . اما همينكه دشمن مسافتى دور شد ، كشتىهاى بوشهر يكى پس از ديگرى به طرف او حركت كردند . هر دو طرف از چنان فاصلهاى شليك مىكردند ، كه به هيچ طرف صدمهاى نمىخورد . و اگر ما نمىدانستيم كه دو طرف باهم دشمنى دارند و در حال جنگ هستند ، فكر مى - كرديم ، كه شليكها ناشى از شادى است . با غروب خورشيد ، آنها را مىديديم ، كه هنوز هم پشت سر هم به طرف جنوب شرقى شراع كشيدهاند . صبح روز ششم ژوئن كلابيطهاى ميرمهنا بين خارك و خويرى بودند و كشتى جنگى كوچك انگليسى و يك كلابيط در حوزهء بندر ريگ بود و كشتى شيخ ناصر در نزديكى بندر بوشهر . شيخ جوان فكر كرده بود ، كه دشمن را مىتواند همان روز اول به كمك انگليسيها وادار به تسليم بكند . اما حالا چون به نتيجهاى ، كه اميد داشت ، نرسيده بود ، شبانه سوار يكى از كلابيطها شد و با يك كلابيط و يك كشتى كوچك ديگر - درحالىكه مىكوشيد ، همراهانش را قانع بكند ، كه اگر انگليسيها به پيشنهاد او توجه كرده بودند ، دشمن به كلى مغلوب شده بود - روانهء بوشهر شد ، تا گزارش قهرمانيهايش را به پدرش بدهد و اگر آقاى ناطر مانع نشده بود ، شيخ جوان كلابيط سومى را هم همراه برده بود .